پاسخی از صالح ادنانی
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
.
نمیدانم از کجا شروع شد. شاید برگردد به زمانی که هنوز به این دنیا نیامده بودیم. همان که گفتی. انگار همیشه همان بوده.. شاید برای همین است که همیشه میخواستهام همان باشد. این همان نیست. فرض میکنم همان باشد و آنقدر تکرارش میکنم که او را از یاد میبرم. چیزی که دیگر واقعی نیست. این باور به اندام داشتن اش- یا همان واقعی بودنش - است که وادارم میکند در واقعیت دنبالش بگردم و وقتی پیداش نکردم بگویم نیست.. این واقعی ترین جزء زندگی را.. خیال را میگویم
.
و یادت میآورم که دربارهاش صحبت کردهبودیم که نه آنچه به آن نگاه میکنیم که آن نگاه ماست که زیباست.. او نگاه من است
.
و انتخاب سخت است. بعضی وقتها بدجوری مرز این دو در هم میرود. قابل تشخیص نیست. میبینمش که دارد کنارم راه میرود یا روی آن نیمکت نشسته.. آنقدر زیباست که دست نیافتنی مینماید.. این دست نیافتنی بودن یعنی همان بودن.. میگویم همان است. به دستم که برسد همانی اش را از دست میدهد
.
در خلال این تعقیب و گریزها - در دنیای واقعی و با یکی از آدمهای واقعی- پیش میآید که به خودم میگویم این هم همانی دارد. همانش چه خوب که من باشم. که نیستم. این سرخوردگی آنجا مضاعف میشود. انگار در حال انجام یک بازی اجباری باشیم
.
.
اینها را نوشتن سخت است. مگر همین طور لخت در این نامههای دیالوگ وار
.
خدا نگهدارت باشد دوست عزیز
ارادتمند
صالح
+ نوشته شده در دهم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 8:16 توسط حمید
|