كوروش شاه

 

----

در جريان اعتراض به ساخت فيلم سراسر كذب "۳۰۰"  سال ۱۳۸۶ شمسي به نام

كوروش كبير ناميده مي گردد.

Jean Baudrillard

 

....

و بودریار هم درگذشت ...

                                Jean Baudrillard (July 29, 1929 – March 6, 2007)

...........................................................................   ..  ..  ..

Jean Baudrillard

شعری از بهرام اردبیلی

عشق

 در قبيله من

          خنکای برف است و

                         شعور ضمنی آب .

 

هفت دروازه آسمان 

            از  آن هفت پيکر ناظم

من اگر کفنی داشتم

             نگاه به ليلی می کردم و

                                    می مردم   (بهرام اردبيلی)

Art and Sexuality

Dongen, Kees van
Le Coquelicot (The Corn Poppy)
c. 1919
Oil on canvas
21 1/2 x 18 in
Museum of Fine Arts, Houston

 

Corn Poppy

شبانه

--- یک نفر دوباره مرا به یاد شاملو و این شبانه انداخت ---

 

MeMeNto

 

شب تار
شب بيدار
شب سرشار است.
زيباتر شبي براي ِ مردن.


آسمان را بگو از الماس ِ ستاره‌گان‌اش خنجري به من دهد.




شب

سراسر ِ شب

 

 

يک سر

از حماسه‌ي ِ درياي ِ بهانه‌جو بي‌خواب مانده است.


درياي ِ خالي
درياي ِ بي‌نوا...


جنگل ِ سال‌خورده به‌سنگيني نفسي کشيد و جنبشي کرد
و مرغي که از کرانه‌ي ِ ماسه‌پوشيده پَرکشيده‌بود
غريوکشان

به تالاب ِتيره‌گون

 

 

درنشست.


تالاب ِتاريک
سبک از خواب برآمد

و با لالاي ِ بي‌سکون ِ درياي ِ بي‌هوده

 

 

باز

به خوابي بي‌رويا
فروشد...




جنگل با ناله و حماسه بيگانه است

و زخم ِ تبر را با لعاب ِ سبز ِ خزه

 

 

فرومي‌پوشد.


حماسه‌ي ِ دريا
از وحشت ِ سکون و سکوت است.




شب تار است
شب بيمار است
از غريو ِ درياي ِ وحشت‌زده بيدار است
شب از سايه‌ها و غريو ِ دريا سرشار است


زيباتر شبي براي ِ دوست‌داشتن.


با چشمان ِ تو مرا به الماس ِ ستاره‌ها نيازي نيست.
با آسمان
بگو.

 

استاد احمد شاملو - باغ آینه

That's my name

 

دیروز دوباره به این فصل از کتاب "در قند هندوانه" براتیگن نگاه انداختم.

مجبورم بخشی از آن را بیارم.

با تشکر از صالح ادنانی که این قسمت را عینا از وبلاگ قشنگش آوردم.


 

به گمانم تا حدی کنجکاوی بدانی چه کسی هستم، اما یکی از آنهایی‌ام که نام ِ ثابتی ندارد. نامم به تو بستگی دارد. فقط هر جور که به ذهنت می‌رسد صدایم کن.ء
هر وقت درباره‌ی چیزی که مدت‌ها پیش اتفاق افتاده فکر می‌کنی: کسی از تو سوالی می‌پرسد و تو جوابش را نمی‌دانی.ء
این نام ِ من است.ء

شاید باران ِ خیلی شدیدی می‌بارید.ء
این نام من است.ء

یا این که کسی از تو خواست کاری انجام بدهی. تو انجامش دادی. بعد او به‌ت گفت که اشتباه انجامش دادی - " برای این اشتباه متاسفم " - و مجبور می‌شوی کار دیگری بکنی.ء
این نام من است.ء

شاید بازی‌یی بوده که وقتی بچه بودی می‌کردی یا وقتی که پیر بودی و روی یک صندلی کنار پنجره نشسته‌بودی همین‌طوری چیزی به فکرت رسید.ء
این نام من است.ء

یا در جایی که راه می‌رفتی چیزی به فکرت رسید. جایی که سراسر گل بود.ء
این نام من است.ء

شاید به یک رودخانه خیره‌شدی. در کنارت کسی بود که دوستت داشت. چیزی نمانده‌بود که لمست کند. می‌توانستی حسش کنی قبل از آن‌که واقع شود. بعد واقع شد.ء
این نام من است...ء

...

از کتاب " در قند هندوانه "، ریچارد براتیگن، ترجمه ی مهدی نوید