به صالح ادنانی

در من ام نیز، گاهی چیزی می شکند

مثل نغمه ای از سوزی

یا سوزی از نغمه ای

 

در من ام نیز، چیزی مثل چیزی ست

مثل آن لحظه ای که نمی مانی

یا نمی مانی و این خود لحظه ای ست

 

در من ام نیز، ماجرایی می گذرد

مثل حضور نا به جای بیگانه ای

یا بیگانه ای در حضور نا به جای جایی

 

در من ام نیز، هست آن لحظه ی نا گزیر

که ماندن همانند خواستن است

و خواستن همان لحظه ی نا گزیر

 

در من ام نیز، سودای خامی ست

که برای خود سودا یی ست

و برای آن خیال که خیالی ست

 

در من ام اما لحظه ی شکفتن نزدیک است

مثل آن چیزی که نیست و است می شود

مثل نوشتن

و آن خوابی که تکرار می شود.

به یاد زبان نوشتاری صالح ادنانی

 

To all the Girls I've loved before

هیچ کس آن طور نیست که می خواهد

زیرا که

آن طور چیزی نیست که می خواهد.

**

من محو تماشای توام

و امروز را به سر می کنم

به هر صورت ممکن

و تا گاهی فردا

گاهی ...

**

من آن ام که محو تماشای توام

زیرا که آن لحظه

لحظه ای ست برای چیزی که طوری ست

و آن طوری که

چیزی ست.

**

من و تو دو پاره ی جدا افتاده ی یک زبانیم

مالیخولیایی

و آونگی درونمان صدا می کند

زیرا که هر آونگی

خاطره ای ست

از چیزی.

**

امروز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج

و صدها و صدها حکایت دیگر است

و تا فردا

هیچ اتفاقی نمی افتد

چون ما یک به یک

تنها ....

پرسه

 در لابی هتل نشسته بودم و سيگار می کشيدم. پک اول را که زدم ياد بهار پارسال افتادم. آن وقت ها هنوز سرم درد می کرد برای ديدن و فهميدن و حالا اين که چطور شده بود از آن جا تا اين جا، آدم اين همه راه را بايد بيايد تا بفهمد که گمشده اش پشت يک خروار خاک، آرام آرميده خودش جای سؤال دارد. شگفت انگيز تر اين است که هنوز هم که هنوز است درست ملتفت نشده ام کجای کار می لنگيده يا اين که نمی شد به آن چيزی که بايد و شايد رسيد؟ البته خودش بارها گفته بود که شتر ديدی نديدی. من می گفتم بعضی چيزها را که نمی شود از خاطر برد حتی اگر مثلا فلان بار يا فلان جا يک جوری از زير بار ديدن و توجه کردن شانه خالی نمايی. و من خودم ديدم آن جا پشت آن درهای زوار در رفته با لولاهايی که صدای غژغژشان هنوز هم در گوشم می پيچد، می گفتند و می خنديدند. جای خنديدن هم داشت! مثلا به اين که صد متر آن طرف تر احمقی در خيابان ها پی جايی می گردد تا در ازدحام آدم ها، در هوای گرم و بدبو، ميان تنه ها و اجسام گم شود که خود را گم کند، فراموش کند يا سرش را بگذارد جايی آرام و   بی صدا هق هق بميرد و تازه آخرسر جنازه اش هم پشت هزار نفر که نه، يک مشت آدم بی کارِ نئشه …

      صبح تا شب هم با هزارتا مثل خودم يله به ديوار می داديم و می پاييديم. وقتی رد می شد بدنم درد    می کرد. سرم به دوران می افتاد و لمحه ای که صبر می کردم ناخودآگاه راه می افتادم و پی اش جاری   می شدم. باقی وقت هم خيابان ها را تا سر بازارچه چهار سو گز می کرديم. يک متر و دو مترش فرقی نمی کرد. مهم جايی بود که بشود خوابيد و به هيچ چيز ديگر جز آرامش فکر نکرد. خوب، آخرش هم نصيب مان شد چهار ديواری سردی که هيچ صدايی در آن نمی پيچيد. فقط سحر به سحر می آمدند و مشت مشت خاطرات قديم را می پاشيدند توی سرمان. آن قدر در لجن مال اين خاطرات دست و پا زديم که آوردندمان بيرون و گذاشتيم و فرار کرديم. پشت کرديم به همه زندگی با همه غم و غصه هايش. مُراد قلب کی بود که گذاشت حالا که نمی خواهيم درست و حسابی فکر کنيم، حالا که خيلی ساده هستيم و ساده زندگی می کنيم پشت همان درهای زوار در رفته بمانيم و هی شليک خنده و خنده …

      حالا هم که اين جا پشت همه اتفاقات در لابی هتل نشسته ام و سيگار می کشم احساس آرامش ندارم. پک دوم را که زدم آرزو کردم يک بار ديگر می ديدمش!

 

زلزله که می آید ...

مهران می رود و می آيد و روی اعصابم پا می گذارد. فرشته رنگش پريده و مثل گچ سفيد شده است. به ساعت نگاه می اندازم؛ دوازده و ربع. خوابم نمی آيد. نه برای اين لحظات و اين اتفاقات و اين احساس که يک لحظه ديگر شايد زير يک خروار خاک و گچ و چوب و آهن مدفون بمانيم و نه برای تا گلو غذا خوردن و شکم گنده و آويزان که گروپ گروپ آب با تکان هايش در وجودم رخنه می کند. شايد برای خاطر آن است که درست نمی فهمم چگونه پيش می آيد. خيلي از مرگ ها را می فهمم. خالی شدن يک گلوله، طناب دار که تا نگاه می کنی بالا، تمام می شود و نمی شود يا بالا انداختن چند قرص و تمام. اما اين يک چيز ديگر است. انگار می خواهد تا به ابد بپايد. می گويم: - لطف کن صدای تلوزيون را کم کن!

 

فرشته با کنترل صدای تلوزيون را کم می کند. دارد برنامه آخر شب کانال سه را نگاه می کند. ميان خرواری از صدا و تصوير حواسش به من است که روی کاناپه لم داده ام و چشمهايم نيمه باز است. توپ  مهران پرت می شود وسط اتاق که داد می زنم: - تو مگه خواب نداری بچه؟ ساعت نزديک يکه.

 

زير چشمی به ساعت نگاه می کند. لابد می خواهد بگويد ساعت دوازده و نيم است نه يک. لابد می خواهد بگويد که از خوابيدن در اين شرايط می ترسد. می ترسد که نيمه شب با صدای داد و فرياد مردم  يا تکان های زمين بيدار شود و راهی برای فرار نداشته باشد که نگاه کند و ببيند که چگونه آجرها با هم يا دانه دانه روی سرش يا روی سر من و فرشته خراب می شود و جان کندن های بی حاصل.

 

می گويم: - امتحان امروزت را چه کار کردی ؟

 

فرشته می گويد: - حالا می گذاشتی سال بعد می پرسيدی؟

 

می گويم دير نشده.هيچ وقت برای پرسيدن اين که پسر آدم امتحان را چه کرده است دير نمی شود. حتی پس از دادن کارنامه ها. نمی دانم چه می گويم. درست روی سخنانم تمرکز ندارم.

 

فنجان چای را مزه می کنم. یرد شده است و طعم گس می دهد. بدون قند آن را بالا می اندازم. مهران هنوز ايستاده است. نه توپش را بر می دارد نه می گذارد و می رود. آرامشش آزارم می دهد.

 

می گويم: - پسرم برو بخواب. خيالت هم راحت باشه!

 

فرشته چپ چپ نگاهم می کند. صورتش سفيد سفيد است. مثل هميشه نيست که ماهرخ نگاهم می کرد.

 

يا زل می زد تو چشمهام و می گفت: - کامران!

 

مهران عقب گرد می کند و می رود. توپش افتاده زير ميز. برش می دارم. همانی است که سال قبل روز تولد عمه اش خريده بود. رويش آرم تبليغاتی آديداس به چشم می خورد با يک آدرس اينترنتی. يادم     می آيد که فردا پنجشنبه است. روزی که قول داده ام ببرمش شهر بازی. يعنی دو هفته است که اين قول را  داده ام. هفته قبل تا به خودم جنبيدم ساعت هشت شب شده بود. بعد هم سروش آمد دم شرکت دنبالم. گذاشتيم و رفتيم باشگاه بيليارد. تا يازده آن جا بوديم که به سرمان زد برويم خيابان گردی. سوار اتومبيل من شديم. گفتم: - تو به سيمين گفته ای دير مي آيي ؟

 

گفت: - محکم کاری کرده ام. فرستاده امش کرج خانه پدرش!

 

گفتم: - اوضاع هنوز خرابه؟

 

لبخند زد اما چيزي نگفت. دم ميدان ونک يکهو گفت بزن بغل! و از اتومبيل پياده شد. از يک مغازه کنار خيابان سيگار و دو قوطي پپسی خريد. گفتم: - هنوز سيگار می کشی؟

 

در پپسی را وحشيانه باز کرد: - هفته قبل هم می کشيدم. فقط بلوف زدم گفتم تو ترکم.

 

و خنديد. احساس کردم حالش خوب نيست که گفتم: - می خواهی برسانمت خانه؟

 

بی توجه گفت: - اون جا رو!

 

و دو دختر را کنار خيابان دويست متر جلو تر نشان داد. گفتم: - هنوز سر و گوشت می جنبه؟

 

خنديد. گفت: -  تازه شروع کاره. بيا بريم يه حالی کنيم.

 

نمی دانم اين بوی بد از کجا می آيد. شايد فقط احساسش می کنم. چون واکنشی از فرشته نمی بينم باورم می شود که فقط احساسش می کنم. فرشته کانال را عوض می کند. بعد هم تلوزيون را خاموش می کند. می گويم: - لطفا اون ضبط رو روشن کن!

 

می گويد: - اين وقت شب؟

 

می گويم که نگران نباشد چون همه اهل محل بيدارند. صدای باد در خيابان پيچيده است. آنقدر شديد است که می خواهد درخت های کهنسال خيابان را از ريشه بيرون بياورد. سيم های برق را می بينم که در هوا معلق مانده اند و به اين ور و آن ور می خورند. چند بار هم جرقه می زنند. فرشته جيغ می زند. از جايم بلند می شوم و در آغوش می گيرمش. نمی دانم چه بگويم. آسمان سرخ شده است. ياد حرف های مردم بم می افتم. آن ها هم قبل از آن اتفاق آسمان را سرخ ديده بودند. سرخ مثل خون!

 

گفتم: - می خواهی بی خيال شويم؟ امروز حالت خوب نيست.

 

دوباره می خندد. نزديک دخترها رسيده ايم که می گويد: - يواش برو جلو. حالا چراغ بزن!

 

ناخودآگاه چراغ جلو را چند بار روشن و خاموش می کنم. خيابان خلوت است. گه گاهی چند اتومبيل با سرعت و بی توجه عبور می کنند. جلوی دکه گل فروشی ايستاده اند. اتومبيل را جلويشان نگه می دارم. سروش سرش را بيرون می آورد: - خانم ها جايي تشريف می برند؟

 

يکي شان قد بلند است با اندام کشيده. با مانتوی کوتاه که مدام با روسری اش ور می رود. دختر کوتاه قد تر کتانی آبی پا کرده است و اين پا و آن پا می شود. اولی می گويد: - تاکسيه؟

 

سروش جواب می دهد: -  برای شما بله اما دربست.

 

دختر می گويد: - دربست گرون تموم ميشه. شب کاری می کنيد؟

 

سروش می گويد: - شما چی؟

 

دختر عين خيالش نيست. سرش را می اندازد بالا: - اومديم يه هوايي بخوريم.

 

و يک نخ سيگار در می آورد. به دوستش می گويد: - چی کار می کنی سارا؟

 

سارا دهنش را کج می کند: - پياده رفته بوديم تا حالا رسيده بوديم.

 

دختر اولی می گويد: - کجا؟

 

و بعد انگار که می فهمد: - ها. آره!

 

بعد چيزي نمی گويد. سروش می گويد: - هوا گرمه يا سرده؟

 

سارا جواب می دهد: - سرده يا گرمه؟ نمی دونم. سرده؟ آره؟

 

سروش از اتومبيل پياده می شود. دختر ها عقب می روند و پايشان لب جوب آب می رسد. سروش می گويد: - خب، پس خوب نيست تو اين هوای سرد معطل شويد. بياييد بالا!

 

دختر بلند قد می گويد: - مسيرتون تا کجاست؟

 

- تا مقصد شما.

 

به هم چشمکی می زنند. من مانده ام که چه کار کنم. فقط ازيک چيز اطمينان دارم؛ از اين که نمی توانم پايم را بگذارم روی پدال و راه بيفتم. سروش می نشيند کنار دستم. دختر ها هم در عقب را باز می کنند و سلام می دهندو سوار می شوند.

 

از توی آينه بهتر ديده می شوند. بيست بيشتر ندارند. سارا چشم های درشتی دارد و موهايش را يک طرفی جمع کرده است. سروش می گويد: - اين کامرانه!

 

سارا می گويد: - سارا. اين هم سپيده خواهرم.

 

به نظر نمی رسد که خواهرش باشد. هيچ شباهتی به هم ندارند. از توی آينه سرم را تکان می دهم يعنی خوشوقتم.

 

هنوز باد می وزد. شيشه ها تکان می خورد. فرشته زير بار روشن کردن ضبط می رود شايد برای اين که صدای باد را نشنود. می گويم: - درست همين آهنگ بود.

 

فرشته بر می گردد طرف من. می گويم: - با اين آهنگ خيلی خاطره دارم.

 

سروش صدای ضبط اتومبيل را زياد می کند. به نظرم رسيده چهره سارا برايم آشناست. انگار که قبل تر يک جا ديده باشمش. سروش برمی گردد. می گويد: - خانم ها شام که خورده اند؟

 

دو تايي برمی گردند طرف هم. به هم نگاه می کنند. سارا می گويد: - آره. يک چيزهايي خورده ايم.

 

من هم می گويم: - ما هم يک چيزهايي.

 

سروش می خندد. شايد برای اين که بالاخره بند سکوت من هم پاره شده است.

 

 می گويد:- صدای ضبط که اذيتتون نمی کنه؟

 

بعد می گويد: - خب. من رو که می بينيد تازه مجرد شده ام. يعنی آزادی. خيالات زيادی هم ندارم. فقط صبح تا شب کار، شب تا صبح عشق و صفا. چيز زياديه؟

 

می زند روی داشبورد ماشين. رو می کند طرف من: - ها؟ چيز زياديه؟

 

سرم را تکان می دهم. پشت چراغ قرمز چهار راه می ايستم. سروش می گويد: - تا خونه من راه زيادی نيست. می رويم آن جا.

 

دختر ها حرفی نمی زنند. فقط همديگر را نگاه می کنند. حتی توی آينه پيداست که مردد هستند.

 

می گويم: - نمی خواهی نظر خانم ها را بپرسی؟

 

می گويد: - نظر خود تو چيه؟

 

توی آينه نگاه می کنم به چهره سارا که پشت سرم نشسته است و از روی بدجنسی می گويم: - من که بدم نمياد.

 

سروش برمی گردد طرف دخترها: - شما چی؟ موافق؟

 

دخترها نگاه می کنند به هم و سرشان را می اندازند بالا. سروش می خندد. داد می زند: - پس بزن بريم!

 

نگاه می کنم به ساعت. نزديک يک است. فرشته می رود آشپزخانه. بعد هم می رود اتاق مهران که لابد خواب است. فکر می کنم چه لذتی دارد که آدم يک آن خيالات برش دارد که يک ساعت ديگر زنده نيست.

 

باد دوباره شروع کرده است. پنجره ها می لرزد انگار که همين الان است که توی صورتمان بپاشد. چراغ همسايه روبرويي مان روشن می شود. نور پخش می شود توی خيابان. انگار همه با هم از خواب پريده اند. ترس برم داشته است. به فرشته می گويم: - بيا يک دقيقه بنشين کنار من.

 

می آيد و يک دقيقه می نشيند کنار من. دست هايش را می اندازد دور گردنم.

 

آن بالا که رسيديم خواب پريد توی چشمهام. سپيده به در و ديوار خانه نگاه می کرد. بعد هم نگاه می کند به عکس سيمين روی ديوار. سارا هم عکس خودش را توی آينه قدی ديوار تماشا می کند.

 

 به سروش می گويم: -  تو که آزادی اما من هنوز يه جای پايم می لنگد.

 

سروش باز می خندد. بطری آب را از داخل يخچال درمی آورد و بالا می کشد.

 

می گويد: - فرشته را می گويي؟

 

می گويم: - فرشته و مهران. هر دويشان. تو هم اگر درست نگاه کنی گرفتاری.

 

سروش توی چشم هايم نگاه می کند. انتظار دارم که بخندد اما کاری نمی کند فقط می گذارد و می رود داخل هال. صدای خنده اش با صدای خنده دختر ها پخش شده است. يک صندلی برای خودم می آورم و می نشينم همان جا توی آشپزخانه. صدای ضبط صوت بلند می شود. خنده ها يک لحظه قطع نمی شود.

 

سروش دارد می گويد: - اين جا خوبيش اينه که تا صبح هم جيغ بزنی هيچکس صدايت را نمی شنود. يا اگر هم بشنود محل نمی گذارد. اين جا ته دنياست.

 

و دوباره می خندد. حوصله ام سر رفته است. از جايم بلند می شوم. جوری از کنارشان رد می شوم، خداحافظی می کنم و می روم که چشمم به چشمشان نيفتد. سروش دلخور می شود. کنار در مرا می گيرد: - حالا کجا؟ تازه اول شبه.

 

می گويم: - بی خيال شو! حالم خوب نيست. خسته ام.

 

فرشته می گويد: - خوابم می آيد اما می ترسم بخوابم. خوش به حال مهران که نمی فهمد و راحت سرش را می گذارد و می خوابد.

 

می گويم: - شايد ما درست نمی فهميم که سرمان را نمی گذاريم زمين و راحت!

 

با ترس نگاهم می کند.

 

فردای آن روز، اول وقت تلفن شرکت زنگ می زند. سروش است. صدايش شکسته و غمگين است.

 

می گويم: - خوش گذشت جوون؟

 

غمگين می خندد. می گويد: - کلی حالم گرفته شده. طفلکی مريض بود. می گفت سرطان داره.

 

گوشی را از اين دست به آن دست می دهم: - کی رو می گی؟

 

می گويد: - سارا. يادت هست که. وقتی رفتی کلی گريه کرد. توی رخت خواب بود که سرش را گذاشت توی سينه ام و زار زار گريه کرد. بلند شدم و زدم بيرون. نزديک صبح که برگشتم ديدم هر دويشان       رفته اند.

 

سرم درد گرفته بود و احساس می کردم گيج می زنم. می گويم: - بعد ديگه خبری ازشون نشد؟

 

سروش می گويد: - نه. می دونی چيه؟ امروز بعد از کار می روم دنبال سيمين. دلم برايش يه ذره شده است. نمی دونم ديوونه خودش می دونه که چقدر دوستش دارم؟

 

 

 

 

 

و می خندد. گوشی هنوز در دست هايم است که خداحافظی می کند و يک دفعه صدا قطع می شود.

 

فرشته چشم هايش از بی خوابی سرخ سرخ است. می گويد: - اگر قراره زلزله بياد پس چرا دست دست  می کنه ؟ اين جوری که جون آدم بالا مياد.

 

می گويم: - زلزله خيلی وقته که اومده. فقط الان منتظر اونيم که احساسش کنيم.

 

باز به من نگاه می کند. انگار که حرف هايم را نمی فهمد. درست که نگاه می کنم خودم هم حرف هايم را نمی فهمم.

 

 

 

خرداد ماه 83

 

اراک

 

 

به مناسبت سالروز تولد کلینت ایستوود

Between 1959 and 1966, Clint Eastwood was a regular on the TV western Rawhide. In 1964 he went to Spain to work on A Fistful of Dollars, a western feature film with director Sergio Leone. The movie and his subsequent outings with Leone -- films dubbed "spaghetti westerns," with Eastwood as a nameless, taciturn loner -- made him a star. In the 1970s Eastwood became a superstar with his series of Dirty Harry movies, with the actor as a tough, taciturn cop with a vigilante streak. He began directing and producing his own films, beginning with Play Misty For Me (1971). Over three decades he has earned a reputation as a successful and efficient producer/director/actor, and as one of the biggest stars in Hollywood history. As an actor, his films include The Outlaw Josey Wales (1976, based on the novel by Forrest Carter), Every Which Way But Loose (1978), and Space Cowboys (2000, with James Garner). As a director, his films include: Unforgiven (1992, co-starring Gene Hackman), Mystic River (2003, starring Sean Penn) and Million Dollar Baby (2004, with Hilary Swank and Morgan Freeman). He was given the Oscar as best director for both Unforgiven and Million Dollar Baby, and both films also won Academy Awards as the best picture of the year.

Extra credit: In 1986 Eastwood was elected mayor of Carmel-by-the-Sea, California... "Clint Eastwood" was the name of a hit 2001 single by the hip-hop group Gorillaz... Eastwood's character in his films with Leone is often referred to as "The Man With No Name."

 

 

Report

صدایی به گوش نمی رسد

زندگی به چشم نمی آید

تنها

دیدارت نزدیک است.

asleep

از عشق هم حرف زدن

 دردی را دوا نمی کند

فقط بگذار در سکوت

در میان بازوانت کمی

بخوابم.

 

از فریاد زدن خسته شده ام

می خواهم جای آرامی

فقط به آرامی

به تماشای تو بنشینم.

وقتی می نویسم زیبا می شوم

و ردپای فرشتگان را

روی شانه هایم

احساس می کنم.

متاسفانه حال و هوای خوشی ندارم

اوضاعم به نفرین شده گان می ماند

و آن ها که

 در دل درد عجیبی دارند ..

این حرف ها نه حرف آخر است

نه حرف اول

میانه ی راه تنها

کسالت بار راه می روم.

زنی هر شب در دلم ضجه می زد

و من هر شب به حالش می گریستم

از آن شب ها

سالهاست می گذرد.

******************************

من پشت کلمات مخفی نمی مانم

من خودم هستم

و کلمات خودشان

هیچ وصله ای از این حروف

به نامم نمی چسبد.

 

باران جز خیال ما نیست

که گاهی

چیزها را خیس می بیند.