پرسه
در لابی هتل نشسته بودم و سيگار می کشيدم. پک اول را که زدم ياد بهار پارسال افتادم. آن وقت ها هنوز سرم درد می کرد برای ديدن و فهميدن و حالا اين که چطور شده بود از آن جا تا اين جا، آدم اين همه راه را بايد بيايد تا بفهمد که گمشده اش پشت يک خروار خاک، آرام آرميده خودش جای سؤال دارد. شگفت انگيز تر اين است که هنوز هم که هنوز است درست ملتفت نشده ام کجای کار می لنگيده يا اين که نمی شد به آن چيزی که بايد و شايد رسيد؟ البته خودش بارها گفته بود که شتر ديدی نديدی. من می گفتم بعضی چيزها را که نمی شود از خاطر برد حتی اگر مثلا فلان بار يا فلان جا يک جوری از زير بار ديدن و توجه کردن شانه خالی نمايی. و من خودم ديدم آن جا پشت آن درهای زوار در رفته با لولاهايی که صدای غژغژشان هنوز هم در گوشم می پيچد، می گفتند و می خنديدند. جای خنديدن هم داشت! مثلا به اين که صد متر آن طرف تر احمقی در خيابان ها پی جايی می گردد تا در ازدحام آدم ها، در هوای گرم و بدبو، ميان تنه ها و اجسام گم شود که خود را گم کند، فراموش کند يا سرش را بگذارد جايی آرام و بی صدا هق هق بميرد و تازه آخرسر جنازه اش هم پشت هزار نفر که نه، يک مشت آدم بی کارِ نئشه …
صبح تا شب هم با هزارتا مثل خودم يله به ديوار می داديم و می پاييديم. وقتی رد می شد بدنم درد می کرد. سرم به دوران می افتاد و لمحه ای که صبر می کردم ناخودآگاه راه می افتادم و پی اش جاری می شدم. باقی وقت هم خيابان ها را تا سر بازارچه چهار سو گز می کرديم. يک متر و دو مترش فرقی نمی کرد. مهم جايی بود که بشود خوابيد و به هيچ چيز ديگر جز آرامش فکر نکرد. خوب، آخرش هم نصيب مان شد چهار ديواری سردی که هيچ صدايی در آن نمی پيچيد. فقط سحر به سحر می آمدند و مشت مشت خاطرات قديم را می پاشيدند توی سرمان. آن قدر در لجن مال اين خاطرات دست و پا زديم که آوردندمان بيرون و گذاشتيم و فرار کرديم. پشت کرديم به همه زندگی با همه غم و غصه هايش. مُراد قلب کی بود که گذاشت حالا که نمی خواهيم درست و حسابی فکر کنيم، حالا که خيلی ساده هستيم و ساده زندگی می کنيم پشت همان درهای زوار در رفته بمانيم و هی شليک خنده و خنده …
حالا هم که اين جا پشت همه اتفاقات در لابی هتل نشسته ام و سيگار می کشم احساس آرامش ندارم. پک دوم را که زدم آرزو کردم يک بار ديگر می ديدمش!